![]() |
![]() |
|
| اینجا ایران همیشه جاودان است - قلمی که نمی تواند بنویسد |
|
بهاربود
گریه های بد شگونم خبر از خبر بد می داد ،با آرزوی دیدنت ، با آرزو درد دل می کردم به یاد حرف قدیمیها (گرگر خوشی یا مرگ با درویشی) آنقدر برایت گریه کردم تا مُردی دست عقاقی کوتاه - و تلفن .... مهتاب جاده را ، تا انتها آبستن نور کرد - پُک پُک - حلقه حلقه گردن روزگار و نبودت شاید اینبار بیشتر از وقت قبلی شده است ، دایی ... فـــنـــدکت ؟؟؟ برای اولین بار برای خودم دعا کردم : خدایا صبرم بده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:38 توسط ونوس مرداسی |
|
|
برای طعم لبهایت ریلکس اکالیپتوس را هزار خریدم انگار که تورم از زیر بوته به عمل آمده و تو هم انگار که نه انگار خودت را به کوچۀ شهید علی چپ می زنی باران بهانۀ خوبیست برای شانه هایت به نادیده گرفتن اشکهایم –صلوات 25فروردین1391
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:31 توسط ونوس مرداسی |
|
|
امسال را مرور کنیم که چگونه گذشت ، خوبیها و بدیهایمان را سبک و سنگین کنیم ، برای سال نو برنامه ریزی کنیم ، مثل هر سال ،ولی اینبار طبق برنامه ریزی عمل کنیم. بهترینها را برایتان آرزو می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 20:7 توسط ونوس مرداسی |
|
|
*** تا اطلاع ثانوی چشمهایش بسته بود ، اصرار نکردم نگاه کند ، کرکره پائین بود و نوشته ای آویزان: «حتی شما دوست عزیز» ونوس مرداسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:29 توسط ونوس مرداسی |
|
|
عشق تو را 10 سال جوانتر می کند و جدایی 20 سال پیرتر ، پس 30 سال عاشق باش ، تا 40 ساله ای به نظر برسی در 50 سالگی و در 60 سالگی فکر جدایی را از سرت بیرون کن، تا در 70 سالگیت شیرین ترین خاطراتت را مرور کنی و اینگونه است که در 80 سالگی اسوۀ عاشقی می شوی . ونوس
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:7 توسط ونوس مرداسی |
|
|
کنار ظهور زرتشت پس از فارغ شدن دوباره عاشق می شوم میان کتاب تولدت میان دستان مادرانه فقط تو را می بوسم... همین حالا-4/10/90دوستت دارم آنگونه که مادرم مرا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 14:5 توسط ونوس مرداسی |
|
|
خدایا
به من فرصت التماس کردن بده ، نیاید روزی که بدون التماس کردنت و طلب مغفرت از دنیا بروم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 19:54 توسط ونوس مرداسی |
|
|
«هبوط باران»
خدا , از پشت ابرهای آبستن میان لفظ باران به زیر چتر عشق - هنوز هم پیدا بود ؛ همان لحظه که دل لغزید / صدا لرزید و چشمش به سان رخ ، صراط المستقیم من را خجالت داد . در این تاریکی ابری مبهوت هبوطش از آسمان بودم که رازش را - نفهمیدم چرا باران بدون وقت قبلی - می بارد و من را غرق احساسش می کند. 14/8/90 ونوس مرداسی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:28 توسط ونوس مرداسی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
استفاده ازمطالب فقط با ذکر نام نویسنده مجاز می باشد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود عکس با میهن آپلود آگهی رایگان چک کردن رنکینگ شما گوگل فارسی پایگاه فناوری اطلاعات آپلودعکس کدهای آپدیت NOD32 P30download آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
آپدیت نود32 عشق ممنوع کامپیوتر شعر خواندنی آشپزخانه خاطرات متن ادبی جن و من |
|
RSS
|